درباره اين صفحه
ادبيات و شعر در ايران همواره پيوندي ناگسستني با موسيقي دارد همين امر باعث گرديد كه من در اين وب سايت صفحه اي نيز براي اين امر اختصاص دهم.
هوشنگ ابتهاج، سايه - تولد 6 اسفند 1306
عاشقان چون زندگي زاينده اند عاشقان در عاشقان پاينده اند
عشق از جاني به جاني مي رود داستان از جاوداني مي رود
مردن عاشق نمي ميراندش در چراغي تازه مي گيراندش
جاودان است آن نو ديرينه سال چشمه در خورشيد دارد اين زلال
سرنوشت اوست اين خود سوختن شعله گرداندن، چراغ افروختن
عشق، صداي صداها، صدايي از اعماق قرون تا امروز، صدايي كه از براي آن كهنگي نيست و فسردن و بازماندن. صداي هميشه و هميشه ها و فرياد بي پايان همه نسل ها كه مي گويند و از شكوه عشق مي گويند تا زير آسمان كبود بماند و به يادگار بپايد، كه خوش تر از آن نه صدايي بود و نه صدايي هست و سايه صداي سخن عشق است.
غريبانه: شعر و صداي سايه
به عنوان اولين اثر در اين صفحه شعري از احمد شاملو را همراه عود زيباي منير بشير انتخاب كردم. اجراي اين شعر نيز براساس احساس خاصي كه هنگام خواندن آن به من دست داد صورت گرفته است. احمد شاملو در چهارم آذر ماه سال هزار و سيصد و چهار به دنيا آمد و در دوم مرداد هزار و سيصد و هفتاد و نه در تهران حيات را بدرود گفت.
وي بي شك ستاره اي درخشان در ادبيات معاصر ايران بود كه آثار بي شماري از خود در زمينه هاي شعر، داستان، فرهنگ لغات، ترجمه و نشركتب ومجلات و ... بجا گذاشته است كه جملگي از ارزش بالايي برخوردار است. براي اطلاعات بيشتر مي توانيد به وب سايت رسمي احمد شاملو به آدرس www.shamlou.org مراجعه بفرماييد.
يادش گرامي و نامش جاودان
من و تو، درخت و بارون ...
من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار-
نازِ انگشتاي بارونِ تو باغم ميكنه
ميون جنگلا طاقم ميكنه
.
تو بزرگي مثِ شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي
مثِ شب..
خودِ مهتابي تو اصلا، خودِ مهتابي تو.
تازه، وقتي بره مهتاب و
هنوز
شبِ تنها
بايد
راه دوري رو بره تا دمِ دروازه روز-
مثِ شب گود و بزرگي
مثِ شب.
تازه، روزم كه بياد
تو تميزي
مث شبنم
مثِ صبح.
تو مثِ مخمل ابري
مثِ بوي علفي
مث اون ململِ مِه نازكي.
اون ململِ مه
كه رو عطرِ علفا، مثل بلاتكليفي
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون مرگ و حيات.
مثِ برفايي تو.
تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه
مث اون قله مغرور بلندي
كه به ابراي سياهي و به باداي بدي ميخندي ...
من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتاي بارونِ تو باغم ميكنه
ميون جنگلا طاقم ميكنه.
احمد شاملو- مهر ماه چهل و يك
ادبيات